یا فاطمه الزهرا
وقتی به خودم نگاه می کنم و میگم منم پیرو راه زهرام،شرمم میاد
یا مولاتی!
چطور هر فاطمه ای می تونست مثل شما باشه؟؟
چطور ما میگیم زهرا الگوی ماست و هر کاری که میخوایم می کنیم؟
خودمونو شیعه ی راه تو میدونیم...
وای خدای من!
دیروز با یک سنی از پاکستان داشتم بحث میکردم میگفت من اهل بیت رو قبول دارم
ولی میگفت عمر و ابوبکر و .... انسانهای بزرگی بودن!!!
بر عمری ها لعنت!
کی میتونه جواب پس بده؟؟
وقتی میخ های داغ شده از آتش تو پهلوی خانوم،زهرای 18 ساله فرو رفتن
وقتی طفل نه ماهشون زیر لگد های عمربن خطاب لعنت الله تلف شد
وقتی با همون حالت مجروح دنبال امام زمانش علی علی میکرد که اونو با خودتون نبرید
اون با کفر بیعت نخواهد کرد....
وقتی طفل های صغیرش پر پر شدن مادرشون رو دیدن
وقتی زینب ناز دانه ی کوچک زهرا بار مادری و خواهری رو تو خونه به دوشش کشید
وقتی اونا رو به اسارت بردن
ای خدا
از اول تا اخر زمان"اللهم العن اول ظالمٍ ظلم حق محمد و آل محمد"
خدایا به حق آبروی زهرا(س)،همه ی مارو از خط زهرا خارج نکن که در اینصورت زندگیمونو باختیم
انشاالله به زودی کنار قبرستان بقیع..
هیچی مثل زل زدن به درب ورودی ضریح اهل بیت آرومم نمیکنه...
خدایا منو زودتر به آرامش برسون.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 20:59  توسط زهرا
|
این نوشته محض خنده و شادی در این روز بود و ارزش مادی دیگری ندارد.
خرمشهر را خدا آزاااااااااد کرد***همراه با آهنگ ممد نبودي
که چندين سال است جذابيتش را از دست نداده
مخصوصا که هنوز آهنگ خرمشهر از موبايل ها هم بيرون نرفته!!
آري يادم مي آيد
روبروی تی وی نشسته بوديم
همه دستمان زير چانه مان
يک پايمان در پله هاي زیر زمین که اگر بمب زدند با يک پرش بپريم پايين
و يک پايمان دراز جلوي خانوادمان!هنوز بچه بوديم
هنوز يادم مي آيد
داشتم نون قندي که از حاج مصطفي خريده بودم با زاغ پونه ميخوردم
مادر " دال عدس" گذاشته بود رو گاز.
که ناگهان تي وي گفت: شنوندگان عزيز توجججه فرماييييد
خرررررررررمشهر شهر خون و قيام آزاد شد
و ما همه از خوشحالي به هوا پرتاب می کردیم خودمان را
و اهنگ ممد نبودي را که پخش کردند همگي باهم یک دست گریه کردیم 
خيلي خوشحال بوديم
به گمانم "فطير" خوشحال بوديم
رفتيم در کوچه و خيابان ها و نقل بر سر مردم فرود آورديم
آن زمان " سيگارت" نبود و ترقه
بنابرين از بمب ها يي که از جنگ در خيابانها باقي مانده و غير فعال بود استفاده کرديم
مرحوم خير علي همانجا زير آتش بازي ما جان باخت.يادش گرامي
ولي درصد شهدا به خانواده اش تعلق نپذيرفت!
خلاصه مرحوم "کاظم پنچري" که حليم مي پخت،آن روز را مجاني داد و ما که 8 بچه بوديم در آنروز 3 بار به اصرار پدرم در صف ايستاديم و حليم گرفتيم که تا 2 روز مادرم غذا نپزد!
هنوز هم يادم است
آن روز جمعه نبود که امام جمعه ي موقت نماز بپا دارد
بنابرين چون يوم الله بود،ايشان فتوا دادند: جمع شويد امروز نيز مانند جمعه است و نماز جمعه مي خوانيم!
و ما ان زمان که بچه بوديم،چون در نماز جمعه ،روضه هم مي خواندند بخاطر "چاي شيرين" به نماز جمعه رفتيم .آخر چایی هایشان خارجی بود و هنوز ما چای ایرانی مصرف میکردیم !
و شانس ما آنروز چاي ندادند
بلکه " فاتحه" خواني براي شهدا گرفتند و فقط دانه ای خرما دادند.يادش بخير باز هم
خلاصه ممد نبودي ببيني ديگه چاي ندادن 
ما که بوديم فقط خرما خورديم
خوش بحالت که نبودي!اون همه راه از آنور رودخانه بکوب رفتيم واسه يه خرما!!!
اين بود خاطره ي من
انشا الله لذت برده باشيد
والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 9:48  توسط زهرا
|